این نوشتار به همه دوستانی که در دوره عزلت و خانه نشینی ام مرا یاد کرده اند
تقدیم می شود و به
همه احساسات ترک خورده ای که امیدشان لگد مال شده و به قلب های
خوشنودی که پیروزی انتخابات را فتح الفتوح پنداشته اند. به انقلابی تقدیم می شود
که 2 برابر عمر خود صاحب و آقا بالاسر پیدا کرده است... و به دوستان عزیزم از جمله
آقای سجودی و خانم کامران!
عرصه سیاست این کشور همواره صحنه رویدادهای پیش بینی نشده ایست که آدمی را انگشت به دهان نگه می دارد. جالب ترین بخشش اینست که از تحلیل شرایط نتیجه ای بیرون می آید که با واقعیت حاصل شده تقارنی ندارد. تحلیل ها به سویی می روند و وقایع به سویی دیگر. هیچ نتیجه ای از هیچ الگویی تبعیت نمی کند. هیچ مدلی تضمین کننده هیچ رفتاری نیست. سال 76 همه تحلیلشان ریاست جمهوری ناطق نوری است؛ خاتمی رئیس جمهور شد! سال 84 اکبر هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور همه آمارها و تحلیل ها و نظرسنجی ها بود اما ناگهان محمود احمدی نژاد رئیس جمهور شد. افشین قطبی در حافظیه شیراز بخاطر انتصابش به سمت سرمربیگری تیم ملی دور افتخار زد ولی علی دایی سرمربی شد.
در کشور ما ساختمندی و بعبارت صحیح تر جامعه ساخت یافته یا همان جامعه مدنی معروف، شکل نگرفته است و دارای سیالیت بسیار شدیدی است که جامعه ایرانی را توده ای نگهداشته است و تاثیر مستقیم آن را در عرصه سیاست و اقتصاد می بینیم. وقتی جامعه شکل توده ای داشته باشد، سیاست آن هیاتی و رفاقتی و مرامی اداره خواهد شد. چون ضابطه شکل نمی گیرد، رابطه، خلاء ساختاری را پر می کند. این جامعه از نخبگان خود پیروی نمی کند بلکه تابع احساسات است. در این جامعه چهره، فردیت و شخصیت مقدم به برنامه است. جامعه به فرد راحت تر از برنامه اعتماد می کند. نیروهای اجتماعی، راحت برانگیخته و زود سرد می شوند. شوری فاقد شعور است. در چنین جامعه ای مدنیتی وجود ندارد تا براساس آن بتوان نافرمانی مدنی کرد و واکنش هر کنش متضاد اجتماعی، اغتشاش و آنارشی خواهد بود.
این واقعیت جامعه ماست؛ حال می خواهیم قبول کنیم یا نکنیم! وقتی به جامعه نگاه می کنم نمی توانم راست را از دروغ تشخیص دهم. باطل لباس حقیقت پوشیده و حقیقت در بین مردم مهجور مانده است. شایعه و درغ در بین مردم ارجمند شده و راستی خانه نشین شده است.
حالم دارد از هرچی اصولگرایی و اصلاح طلبی بهم می خورد. ابن الوقتهایی که امروز تا روی نافشان ریش دارند و فردا صاف تراش می کنند و ریش پروفسوری می گذارند. همان ریش داران بی ریشه معروف! ارزش مدارانی که دیروز شلوار جین پوش را محارب با خدا و رسولش می دانستند و امروز به دخترکان این کشور برهنگی را پیش کش می کنند؛ اسمش را هم می گذارند آزادی اجتماعی! کجای دنیا آزادی اجتماعی را پیش از آزادی اطلاع رسانی و آزادی سیاسی به مردم میدهند؟! قدرت و انحصار آن در ایل و طائفه و حزب و قبیله شان تنها دغدغه شان شده ست و احساسات و سرنوشت مردم متاع سوداگری هاشان!
اصولگرایان از مهرورزی و عدالت سخن می گویند! اما راست نمی گویند! اینها در خلف وعده، فرزندان خلف همین اصلاح طلبان اند. و در هنگامه حکومت دوستان بی مروتی اند که حاضر به توزیع و تقسیم قدرت نیستند! شاگرد مدرسه ای های بی استعدادی اند، که هنوز دارند روش های نخ نما و تاریخ مصرف گذشته به اصطلاح اصلاح طلبان امروزی در سال های دهه 60 را تکرار می کنند. تنها تفاوت اصلاح طلبان و اصولگرایان در این است که اصلاح طلبان به خوبی ضرورتهای زمان را دریافته اند و تلاش می کنند به تطهیر چهره شان بپردازند.
خنده دار نیست که عبدالله نوری ای که در سال 68 دستور می دهد ظرف 24 ساعت تمامی عکس های منتظری را از سپاه جمع آوری کنند امروز دوشادوش منتظری از آزادی دم می زند؟ همان منتظری ای که اسمش تا سال 76، « شیخ ساده لوح» و « گربه نره» بود! منتظری ای که اوایل انقلاب می گفت خانم ها بادنجان پوست نکنند، چون بادنجان شکل آلت تذکیر مردان است و باعث تحریکشان می شود؛ اینقدر دچار ارتقای فکر و اندیشه شده است که آزادیخواهان را رهبری کند؟ امروز این آدم شده قبله آمال همین اصلاح طلبانی که خودشان روزی او را خانه نشین کردند! خنده دار نیست؟ آیا نباید به این اصلاح طلبی شک کرد؟
وقتی سال 85 در یکی از جمع های دوستانه از هاشمی رفسنجانی به عنوان پدر معنوی اصلاح طلبان یاد کردم جمله ی جمع بر من تاختند که استغفار کن و ادامه نده! هاشمی و اصلاح طلبی غیرقابل جمع با یکدیگراند. حتی اگر امثال جلایی پور، شمس الواعظین و علوی تبار، مستقیم و غیر مستقیم زیر پر و بال هاشمی رفسنجانی رشد کرده باشند. در همان جمع آقای الف. ب فرمودند هاشمی خائن است و اگر در هر موردی بتوان او را بخشید درباره قتلهای زنجیره ای باید او را مجازات کرد. دیروز عالیجناب های رنگی اکبر گنجی و پدر خوانده محمد قوچانی، ایل و تبار هاشمی را بر باد می دادند و چهره اش را لجن مال می کردند و امروز پشت سرش نماز می خوانند! واقعا نباید به این اصلاحات خندید؟
همه ما در خلال این سال ها در اتوبوس، تاکسی، صف نانوایی و سایر اماکن عمومی شنیده ایم که هاشمی مملکت را دارد می خورد! فرزندان هاشمی کشور را قبضه کرده اند! حتی از هاشمی با نام اکبر [...] یاد می کردند! چه افسانه ها که از باند بازی ها و مافیایی گری های هاشمی و خاندانش نشنیدیم! همین روزنامه های دوم خردادی چقدر نوشتند! پیام دانشجوی طبرزدی را خیلی از فعالین سیاسی هنوز به یاد دارند! یکهو چه شد که تا احمدی نژاد همین حرفها را مطرح کرد، دروغگو و افترا زن و بی ادب شد و اکبر هاشمی و محسن، مهدی، یاسر، فاطمه و فائزه از همه اتهامات پیرامونی شان مبرا گشتند؟ چه شد که همین آقایان اصلاح طلب که هاشمی را به ایجاد خفقان، مقروض کردن کشور، محدودیت شدید آزادی های سیاسی، نابود کردن اقتصاد و هزار و یک عیب دیگر متهم می کردند ناگهان شدند مدافع سینه چاک هاشمی رفسنجانی؟ آیا اصلاح طلبان در خلال این سال ها به ما راست گفته اند؟ من شک دارم!
بعد این اصلاحات بی در و پیکر، شیخ دار هم شده است! شیخی که اگر از او بپرسی حالت چطور است؟ می گوید من از امام (ره) دستخط دارم! اما یکی نیست از او بپرسد که آیا حضرت امام (ره) به او در مورد رشوه گرفتن هم دستخط داده بود؟ برای اشرافی گری و استبداد در بنیاد شهید هم دستخط داشت؟ شیخی که احمدی نژاد را به دروغگویی متهم می کند، خودش چقدر صداقت دارد؟ بنظر شما نباید به این شیخ خندید؟
خنده دار نیست که اصولگرایانی که روزی از مدیران اکبر هاشمی رفسنجانی بودند امروز می خواهند حلقومش را به جرم سوق دادن کشور به ورطه فساد و اشرافی گری بدرند؟ یعنی هاشمی یک روزه به درد تجمل گرایی دچار شد؟ آیا همان ایام مشهود نبود که او اهل قناعت و صرفه جویی نبود؟ آیا همین اصولگرایان نبودند که تا دیروز شعار می دادند مخالف هاشمی، مخالف رهبر است؛ مخالف رهبری دشمن پیغمبر است؟ به این اصولگرایی نباید خندید؟ آیا می شود به آن اعتماد کرد؟ اگر فردا نظر دوستان از همین اصولی که امروز دارند برگشت چه باید کرد؟
آیا وضع نخبگان ما بهتر از اینهاست؟ معتقدم اگر بدتر نباشد مطمئنا بهتر نیست! انسان های همیشه مدعی ای که فقط کلمات زیبا بر زبانشان جاریست اما کی می خواهند به آنها عمل کنند معلوم نیست! من که به یاد ندارم نخبه و روشنفکری از تحمل مخالف گفته باشد اما خودش طاقت 2 جمله انتقادی را داشته باشد. از احترام به حریم خصوصی و حقوق افراد گفته باشد اما با انواع تهمت ها و هتاکی ها طرف مقابل را بمباران نکرده باشد! شما اگر سراغ دارید بگویید!
ما که دستمان به جایی بند نیست! اما آنهایی که دستشان بند است لطف کنند از آقای رئیس جمهور بپرسند که شما با چه منطقی فردای پس از اعلام نتایج انتخابات جشن پیروزی ترتیب دادید در حالیکه طرفداران رقیب شما از وضعیت بوجود آمده به شدت ناراحت بودند؟ آیا نباید به عنوان رئیس جمهور همه شهروندان این کشور، به حقوق و احساسات آنها احترام می گذاشتید؟ چه چیزی را می خواستید ثابت کنید؟ شما که فاتح انتخابات با 24 میلیون رای شده بودید و نظام هم از انتخابات به عنوان « انتخاب 40 میلیونی» یاد کرده بود و برنده و بازنده را به یک چشم دیده بود! تصمیم شما احساسات برانگیخته بخشی از جامعه را لگد مال کرد!
ای کاش می شد از آقای موسوی هم سوال پرسید؟ و اگر پرسیدیم مورد فحاشی طرفداران متعصب اش قرار نگیریم! آقای موسوی شما که به احمدی نژاد می گویید دروغگو، آیا خودتان راستگو هستید؟ من فقط یک سوال از شما دارم و آن اینست که هزینه های انتخاباتی شما از کجا تامین شده است؟ شما که می گفتید « نه پولش را دارم و نه مایل به این کارم؛ هر کسی هم که طرفدار من است یک عدد عکس مرا تهیه کند و پشت شیشیه مغازه اش بچسباند؛ همین کافی است!» پس ناگهان این ارقام نجومی از کجا به ستادهای شما سرازیر شد و همه جامعه و ذهن ها را مورد بمباران تبلیغاتی قرار داد تا جاییکه « چیز چیز »گفتن ها و لکنت زبان شما در شب مناظره با احمدی نژاد، حجب و حیای شما تلقی شد و به جامعه قبولانده شد که شما آدم متین و ماخوذ به حیایی هستید و احمدی نژاد، آدم بی شرم و حیا و بی ادبیست! چقدر جمله بندی های بیانیه شما در شب پس از مناظره شبیه متن سخنرانی های آقای خاتمی در زمان ریاست جمهوری شان بود! همان نطق هایی که هادی خانیکی متن شان را می نوشت! آقای موسوی شما هم صادق نیستید! و البته این سوال فقط مختص به شما نیست! سوال مشترکی است که از سایر کاندیداها هم باید پرسیده شود!
از این پس هر چقدر هم که اصلاح طلبان فریاد بزنند و آزادی و حقوق شهروندی و تحمل مخالف و دموکراسی مطالبه کنند، من باور نخواهم کرد! این دادها اصیل نیست! منفعت طلبی آلوده به سیاسی کاری است! دیگر کارم از شک گذشته، من به اینها هیچ اعتمادی ندارم! اگر تا قیام قیامت هم اصولگرایان فغان بزنند که دنبال عدالت و مهروزی و اسلامیت هستیم، به گوشم فرو نخواهد رفت! چون می دانم که این شعارها، مد روز شان است و فردا به هیبتی دیگر در می آیند و همه این حرف ها را انکار می کنند!
دوستانی که پرسیدید چرا ساکتم، حالا فکر کنم علت اینکه چرا سکوت کرده ام را متوجه شده اید! البته حرف های دیگری هم هست که نه حوصله نوشتنش را دارم و نه اینجا جای مناسبی برای مطرح کردنشان است! در روزگاری که سیگار کشیدن نهایت روشنفکری است و عینک سواد می آورد، ترجیح می دهم ساکت باشم و مطالعه کنم! کتاب بخوانم و بنویسم! اینگونه زندگی کردن، جذاب تر هم هست! یک لیوان چای و صندلی ای که رویش بنشینم و کتاب بخوابم! کتاب هایی دارم که هنوز نخوانده ام و یا « کتاب هایی که می خواهم برای چهارمین یا هفتاد و چهارمین بخوانمشان!» همین برایم کافی ست!
لعنت به این توهم توطئه! دست از سر آدم بر نمی دارد! وقتی به ذهنت رخنه کرد، مثل خوره، تمامی فکرت را می خورد! هر چه قدر هم که میخواهی منطقی فکر کنی باز هم نمی شود! بخصوص اگر اتفاقی و رویدادی شبیه اش و در بازه زمانی ای مشابه اش اتفاق افتاده باشد! دیگر نمی شود کاریش کرد! همه شواهد و قرائن تو را مطمئن می کند که این حوادث همگی به هم مربوط اند و احتمالا توطئه ای در کار است! مثلا همین سقوط هواپیماهای توپولوف و ایلیوشین در قزوین و مشهد! چقدر شبیه سقوط های اوخر سال 84 و سال 85 است! شبیه سقوط C 130 و هواپیمای فوکر سپاه! شهید کاظمی را می گویم! شبیه سقوط هواپیمای یاک 40! مرحوم دادمان را یادتان هست؟! لعنت به این توهم توطئه! سوانح هوایی در همه جا اتفاق می افتد! پس چیز خاصی نیست! لعنت! لعنت به این توهم توطئه!

بعثت فخر کائنات، محمد مصطفی (ص)، پیامبر صلح و مهربانی بر همگان مبارک!
در آستانه انتخابات ریاست جمهوری، تحلیل های مختلفی از هر سو به نفع و یا بر
علیه کاندیداها در
جریان است. بازار مکاره ای است که از هر طرف صدایی در جلب مشتری
برای کاندیدای عرض شده، بلند است. اما سوالی که برایم مطرح است اینست که به چه کسی
باید رای داد؟ به عبارتی بین هر 4 نفر گیر کرده ام. برای منی که در انتخابات گذشته
و در هر دو مرحله به غیر از آقای احمدی نژاد رای داده ام، اکنون باید رای ندادن
مجدد به احمدی نژاد، آسان باشد؛ در حالیکه این چنین نیست. چرا که در 3 نفر دیگر
نیز مزیتی خاص و برتری چشمگیری نمی بینم که بخواهم یکی از آنها را انتخاب کنم. از
طرفی در کنار نقدهای پیشین به احمدی نژاد، علامت سوالهای دیگری نیز برایم ایجاد
شده که به شدت دنبال جواب آنها هستم. برآیند همه این مسائل ماندن بر سر چهار راهی
است که نمی شود قدم از قدم برداشت.
علت اصلی این موضوع را باید در همسطح بودن کاندیداها دانست. هیچکدام از کاندیداهای فعلی چنان شاخص نیست که بتوان او را از میان سایرین برگزید. حتی تقسیم بندی اصولگرا ـ اصلاح طلب هم هویت واقعی خویش را از دست داده است.
کروبی نماینده صرف اصلاح طلبی نیست بلکه یک اپوزوسیون خوب است. اگر او رئیس جمهور نشود، عرصه سیاسی کشور صاحب یک اقلیت قدرتمند و تاثیرگذار خواهد شد. محسن رضایی دنبال دولت ائتلافی است. پس در کنار عدم تعلق به اردوگاهی خاص، بی اردوگاه بودن را هم تبلیغ می کند. هرچند که وابستگی اش به جریان اصولگرایی قابل انکار نیست. بعد از انتخابات هم به همان جایگاه فراجناحی خود، یعنی مجمع تشخیص مصلحت نظام بازخواهد گشت. میرحسین موسوی هم همینطور. او هم اصلاح طلب یا اصولگرای صرف نیست؛ هرچند که نسبتش با جریان اصلاح طلبی بیشتر است اما ریشه های قدرتمندی در جریان اصولگرایی دارد. تا جائیکه خیلی از وابستگان اصولگرایی عنوان کرده اند که اگر میرحسین برای دوره بعد خود را کاندید می کرد، حتما از او حمایت می کردند. میرحسین پس از انتخابات، احتمالا همان راهی را خواهد رفت که طی 20 سال اخیر طی کرده است. محمود احمدی نژاد هم اگر چه برآیند و برآمده از جریانات داخلی اصولگرایی است و تاکید می کنم که فرزند خلف همین جریان است و علیرغم عضویت در جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی، نداشتن پایگاه حزبی را افتخار و حرکت در مسیر تحزب را نامطلوب دانسته و همچنان و مصرانه در پی برائت از وابستگی های جناحی است. احمدی نژاد پس از انتخابات و رای نیاوردن احتمالی، مجمع نشین خواهد شد و یا شاید در انتخابات آتی مجلس بعنوان نماینده، بازگشت مجددی به عرصه سیاست داشته باشد.
در بررسی برنامه های کاندیداهای فعلی نیز علامت سوال هایی جدی مطرح است که باز هم نمی شود یکی را بر دیگری ترجیح داد. رئیس جمهور، احمدی نژاد، همچنان برنامه های خود را بر بستر عدالت محوری، مبارزه با فساد و تبعیض و ادامه مسیر فعلی قرار داده است. کلیت برنامه های آقای احمدی نژاد عالیست اما در مرحله اجرا با چالش های جدی ای مواجه است. اینکه رئیس جمهور اعلام می کند مافیای اقتصادی داریم، کاملا درست است. اینکه می گوید افرادی در خلال این سال ها کشور و منافع آن را به ملک شخصی خود تبدیل کرده اند، صحیح است. اینکه بخش عمده ای از مخالفت ها با وی حاصل محروم شدن عده ای از درآمدهای بی حد و حصرشان از منابع دولتی در خلال این سالهاست هم غیر قابل انکار است. امامدیریت فعلی ایشان هم چنگی به دل نزده است. ذکر چند نمونه کافی است. رئیس جمهور در ماجرای آقای کردان، صداقت خود را زیر سوال برد. هر چقدر که رئیس جمهور در دانشگاه کلمبیا خوب حرف زد، در بحث سربازان انگلیسی و رکسانا صابری، عملکردی نامطلوب داشت و یک ناکامی محض دیپلماتیک بود.طرح بنگاه های زودبازده ایشان، برداشت های پی در پی از صندوق ذخیره ارزی، حذف شورای پول و اعتبار، انحلال سازمان مدیریت و برنامه ریزی، الحاق بانک مرکزی به نهاد ریاست جمهوری، دستکاری سود بانکی و ... همگی اقتصاد کشور را با چالشهای جدی و غیرقابل انکاری مواجه کرده است. ضمن اینکه توضیحات رئیس جمهور در این زمینه ها ناکافی بنظر می رسد.
شیخ مهدی کروبی صاحب برنامه بلند بالایی است و در برخی موارد کاملا مشخص است که او چهار سال گذشته را بیکار نبوده و روی آنها کار کرده است. اگر برنامه های کروبی مو به مو اجرا شود، حقیقتا می توان به یک تغییر اساسی و مطلوب در همه ابعاد کشور امید داشت. تغییری که منافع بسیاری عاید شهروندان ایرانی خواهد کرد. اما نکته ظریفی که باید به آن توجه داشت اینست که جهت اجرایی شدن بخش عمده ای از این طرح ها، وی به قدرت و اختیاراتی به مراتب بیشتر از قدرت رئیس جمهور، مندرج در قانون اساسی نیاز دارد. شعار تغییر قانون اساسی ایشان هم که در همین راستا مطرح شده است، رویایی بنظر می آید. وقتی از تغییر قانون اساسی حرف می زنیم در واقع از حلقه وصل تمامی قوانین جاری این مملکت سخن می گوییم نه تعویض باتری ساعت مچی مان. چنین تغییری شاید به زمانی بیش از 2 دوره ریاست جمهوری احتمالی ایشان نیاز داشته باشد. پس با شرایط فعلی و در خوش بینانه ترین حالت شاید حداکثر 30% این وعده ها اجرایی شود و تنها دستآوردش سوخت شدن یکسری فکر و ایده خوب است.
برنامه های آقای محسن رضایی هم خیلی خوشبینانه بسته شده است. در واقع این برنامه ها در سیستم های چند حزبی مثل ایران خیلی جوابگو نیست. اگر چه طرح های خوبی است اما بیشتر در ساختارهای تک حزبی و یا سانترال دموکرات قابل اجرا و پیگیری است. بعلاوه اینکه دولت ائتلافی ایشان خیلی بسیط و کلی و در هنگامه اجرا بعید نیست که لنگ بماند.
اغراق نکرده ایم اگر بگوییم که میرحسین موسوی بی برنامه ترین کاندیدای حاضر در عرصه است. اگر چه او سرمایه های خوبی را برای حمایت از خود جلب کرده است و با چراغ خاموش در حال حرکت به سمت هدف است و معتقدم که اگر قرار باشد در انتخابات پیش رو شگفتی ای صورت بگیرد نام این شگفتی، موسوی است اما او هیچ برنامه مدونی را تا کنون اعلام نکرده است. اگر چه او محورهایی را مدنظر داشته است و اگر تبدیل به برنامه شوند در کنار کم حجم بودنشان قابلیت اجرایی بالایی دارند اما هنوز در حد انتقاد و ایراد از روند فعلی باقی مانده اند. میرحسین موسوی بهتر از هر کس دیگری به طرح ایرادات دولت فعلی پرداخته است و دقیق تر از هر کس دیگری مشکلات را ریشه یابی کرده است اما هنوز راه حل را نگفته است. در واقع میرحسین موسوی با همان استراتزی و روشی وارد گود انتخابات شده است که 4 سال پیش محمود احمدی نژاد با استفاده از آن برنده انتخابات شد. موسوی هم همچون احمدی نژاد، دستکاری افکار عمومی، مخاطب قرار دادن احساسات جامعه و برجسته کردن ایرادات و نقد دائم، بدون تشریح برنامه هایش را دستور کار خود قرار داده است. در واقع « سبز موسوی» در برابر « کاپشن احمدی نژاد» قرار گرفته است.
هر چند که باید اعتراف کرد احمدی نژاد در مناظره چند شب پیش خود با موسوی، نشان داد که یک سر و گردن در این کارها بالاتر از موسوی است. با اینکه موسوی خود را برای یک مناظره ساختاری و روش مند آماده کرده بود اما احمدی نژاد از نبوغ خود استفاده کرد و بدون اینکه وارد تشریح برنامه های خود شود و با اتخاذ موضع آفندی، مسیر مناظره را به سمتی برد که نه موسوی انتظارش را داشت و نه تا آخر مناظره توانست از شوک آن بیرون بیاید. موسوی نتوانست از خودش دفاع کند و احمدی نژاد ضرباتش را یکی پس از دیگری فرود آورد. احمدی نژاد با زیرکی از پاسخگویی به ناکامی های دولتش فرار کرد و همان چیزهایی را گفت که سالهاست درد دل مردم است. احمدی نژاد حتی در مناظره با کروبی نیز با طرح برخی سوالات ریشه ای از جمله دارایی ها وی و اعضای ستادش، بحث ارتباط مالی با جزایری، عملکردش در سالهای ریاست بر بنیاد شهید و عصبانی کردن وی، از پاسخگویی شفاف به برخی سوالات مهدی کروبی طفره رفت.
پس فعلا که بیابان مه آلود است باید صبر کرد ...
حضرت آية
الله العظمى آقاى حاج شيخ محمد تقى بهجت (دام ظله) در اواخر
سال 1334 هـ. ق در شهر فومن واقع در استان «گيلان»
به دنيا آمد
و هنوز شانزده ماه از عمرش نگذشته بود كه مادر را از دست داد .
تحصيلات ابتدايى حوزه را در مكتب خانه فومن به پايان رساند و پس
از تحصيلات ادبيات عرب در سال 1348 هـ.
ق هنگامى كه تقريبا 14 سال از عمر شريفش
مى گذشت،
براى تكميل دروس حوزوى عازم (عراق) شد و حدود 4 سال در كربلا
معلى اقامت
نمود و علاوه بر تحصيل علوم رسمى از محضر استادان بزرگ آن سامان، از جمله مرحوم
حاج شيخ ابوالقاسم خويى (غير از آيت الله العظمى
خويى معروف)
بهره برد و در سال 1352 هـ. ق براى ارائه تحصيل به «نجف اشرف» رهسپار گرديد و سطح
عالى علوم حوزه را در محضر آيات عظام از جمله حاج
شيخ مرتضى
طالقانى (ره) به پايان رساند و پس از درك محضر آيات عظام حاج آقاى ضياء عراقى و
ميرزاى نائيينى (رحمةالله) در حوزه درسى آيت الله حاج
شيخ محمد
حسين غروى اصفهانى وارد شد.تاليفات معظم ، عبارتند از :يك دوره كامل اصول ، حاشيه بر مكاسب شيخ انصارى (ره) و تكميل آن تا آخر مباحث مربوط به مكاسب و متاجر، دوره كامل طهارت ، دوره كامل كتاب صلاة ، دوره كامل كتاب زكات ، دوره كامل كتاب خمس و حج، حاشيه بر كتاب ذخيرة العباد مرحوم شيخ محمد حسين غروى ، چندين مجله تقريبا يك دوره فقه فارسى، حاشيه بر مناسك شيخ انصارى (ره) و...
ایشان در بعدازظهر روز یکشنبه 27 اردیبهشت به دلیل عارضه قلبی و در سن 96 سالگی به دیار باقی شتافتند. در گذشت این عالم بزرگ جهان تشیع و این ضایعه جبران ناپذیر به همه ایرانیان و گیلانیان تسلیت باد.
علت نوشتن این مطلب، فیلمی درباره دوران دفاع مقدس بود است که به مناسبت روز ارتش، روز جمعه 28/1/88 از شبکه اول پخش شد.
از فیلنامه ضعیف و کاملا بی محتوای فیلم که بگذریم، کارگردان حتی به خودش زحمت
نداده بود ک
ه سلاح ها و جنگ افزارها را با توجه سازمان رزم کشورها انتخاب کند.
اسلحه سازمانی ارتش عراق، کلاشینکف و AK 47 است و سازمان رزم آن مبتنی بر ساختار روسی است که توسط شوروی سابق
شکل گرفته است. ارتش ایران دارای ساختاری آمریکایی ـ انگلیسی بود و اسلحه سازمانی
آن ژ ـ 3 محسوب میشود که اسلحه ای آلمانی است. ارتش عراق مجهز به انواع تانک های
روسی اعم از T 55،
T 65 و T 72 بود. تانک های M 60 و چیفتن تانک هایی انگلیسی هستند که
به سفارش ایران تولید شده بودند. ایران از نفربر های M 113 و امثالهم که همگی آمریکایی بودند
بهره مند بود. و عراق از نفربر های BMP-3 و MTLB
استفاده می کرد. البته هر دو طرف از تنوع بیشتری از ادوات زرهی برخوردار بودند و
غرض تفهیم این تفاوت ها است. اما فیلمساز تنها می خواسته یکسری ادوات زرهی و سنگین
را در یک خط به راه بیانداز تا فیلمش جذاب تر شود. حتی آرایش نیروها در هنگام
جابجایی غلط بود. در هیچ جای جنگ نه نیروهای ایرانی و نه عراقی گله ای حرکت نمی
کردند. نیروی پیاده بسته به استعداد نیرو، موقعیت و جغرافیای زمین، وضعیت منطقه
نبرد و ... حرکت می کند. برای پیاده روی و جابجایی نیرو در مسیرهای طولانی از روش
ستونی و معمولا ستون یک استفاده می شود. در زمان حرکت در زمین های مسطح و باز
معمولا از روش دشت بان، در زمان شناسایی مناطق تازه فتح شده و یا مناطقی که احتمال
کمین دشمن وجود دارد از روش های مثلثی و لوزی استفاده می شود. پس سبک حرکت نیرو
متناسب به شرایطش اتخاذ می شود.
واقعا چرا چنین فیلم های بی اساس و بی محتوایی ساخته می شود؟ چه چیزی را می
خواهیم به تصویر بکشیم؟ چرا همیشه در فیلم ها و در حالیکه از لحاظ نفر و جنگ افزار
در کمبود هستیم، باز هم ما پیروز می شویم؟ چرا همیشه این ما هستیم که با یک طرح فی
البداهه پیروز میدان نبردی می شویم که در دیگر سوی آن عراقی هایی هستند که هفته ها
و ماهها برای آن عملیات برنامه ریزی کرده اند؟ آیا حقیقت جنگ هم همینطور بود؟ آیا
واقعا در همه صحنه ها عراقی ها، همچون گله گوسفندان بی چوپان فرار می کردند؟ اگر عراق
در جنگ واقعا چنین ارتش بی نظم و بی خاصیتی بود، پس چرا جنگ ما 8 سال طول کشید و
طولانی ترین جنگ قرن بیستم لقب گرفت؟ آیا در برابر چنین ارتش ناتوانی، به جد و جهد
و راز و نیاز نیاز است؟ آیا در مقابل چنین سازمان دفاعی شکننده ای « و ما رمیت اذ
رمیت و لکن الله رمی» بکار می آید؟ و آیه « امن یجیب» کاربرد دارد؟ آیا برای اداره چنین جنگی از خود گذشتگی املاکی
و شب زنده داری های همت نیاز بود؟ آیا با تصویر کردن چنین فیلم هایی ارزش ایثار و
از جان گذشتگی های شهدایمان را زیر سوال نبرده ایم؟
برای تصویر کردن قدرت نظامی و دفاعی عراق همین قدر کافی که عراق از سوی 36
کشور حمایت مالی، نظامی، اطلاعاتی و تسلیحاتی می شد. سربازانی از کشورهای مصر،
سودان، اردن و یمن در جبهه های جنگ به نفع عراق بر علیه ایران می جنگیدند. و در اثبات
قدرت طراحی و تاکتیکی عراق باید از روش « دفاع متحرک» عراق یاد کرد که پس از فتح
خرمشهر، به عنوان جدیدترین تاکتیک تدافعی ـ تهاجمی در سراسر جهان از سوی عراق
پیاده سازی و اجرا گردید.
ارتش عراق در زمان حمله به ایران در سال 59 قویترین نیروی زمینی خاورمیانه و
یکی از بزرگترین ارتش های جهان محسوب می شد. صدام با تکیه بر همین ارتش قصد فتح سه
روز تهران را داشت، با اعتماد به قدرت
نظامی ـ دفاعی اش « خرمشهر» را « کلید بصره» می دانست و رجز می خواند « اگر ایرانی
ها خرمشهر را فتح کنند، کلید بصره را به آنها تحویل خواهم داد.» اگر ارتش عراق
قدرتمند نبود که دنیا بخاطر فتح فاو در والفجر 8 بهت زده نمی شد! بهتی که تا هم
اکنون ادامه دارد!
بیایید یکبار دیگر سینمای دفاع مقدس را مرور کنیم. واقعا چند فیلم به درد بخور
در این زمینه وجود دارد؟ همه فیلم ها درگیر کلیشه اند! در همه فیلم ها، چند نفر بسیجی
داریم که رفتار و سکناتشان با همه عالمیان فرق دارد. همه شان پلاک های شناسایی شان
را دور می ریزند. کلاه خود جهت حفاظت از سر و جان، هیچ کاربردی ندارد. کافی است
یکی شان تیر بخورد و یا شهید شود، نیمی از فیلم صرف گریه و زاری می شود، آنهم کجا؟
درست در خط مقدم، در حالکیه کل خط زیر آتش سنگین دشمن است و شما حتی نمی توانید
سرتان را از پشت خاکریز بالا بیاورید! نهایت خلاقیت را زمانی می بینید که در فیلم
های جدید برای اینکه ظاهر رزمندگانمان را امروزی تر نشان دهند به سرشان ژل می
مالند!!
بعد یکی هم پیدا می شود برای اینکه این کلیشه ها را نقض کند و بگوید که جبهه ها
فقط گریه و زاری نبوده و رزمندگان اوقات شادی را هم داشته اند، پاسور و تاس دستشان
می دهد و قمار باز معرفی شان می کند! چرا باید همیشه از یک طرف بام بیافتیم؟
همه اینها توهین به جنگ و ارزش های جنگ است. کوچک انگاشتن زحمات طاقت فرسایی
است که شهدای ما متحمل شدند. چرا کل جنگ را فقط به شکل جنگ پارتیزانی و تعقیب و
گریز نشان می دهند؟ چرا هیچوقت از عملیات های بزرگی چون فتح المبین، ثامن الائمه،
والفجر 8، طریق القدس، کربلای یک، کربلای 5 و ... فیلمی ساخته نمی شود؟ چرا هیچوقت
درباره علل شکست عملیاتهای بزرگی چون کربلای 4 و والفجر مقدماتی چیز گفته نمی شود؟
چرا نمی گویند که خیانت یک عنصر خود فروخته به نام ناخدا « افضلی» سبب شهادت
فرزندان این آب و خاک شد، تا امروز مقتل الشهدای والفجر مقدماتی که شهدای ما را آنجا
سربریده اند، زیارتگاه ایرانیان باشد؟ چرا کسی پیدا نمی شود از کربلای 2 در حاج
عمران فیلمی بسازد؟ عملیاتی که لو رفته بود و جوانان این کشور از یک عملیات لو
رفته یک پیروزی تاریخی ساختند!
به فیلم هایی چون اینک آخرالزمان، غلاف تمام فلزی، متولد چهارم ژوئیه، عملیات
مرداب، پرل هاربر، نجات سرجوخه رایان که همگی فیلم هایی جنگی هستند، نگاه کنید.
ببینید چگونه ارزش های والای انسانی و از جان گذشتگی سربازان و رزمندگان در جنگ ها
تصویر می شود. چگونه شکست ها و پیروزی ها در هم می آمیزند و غرور و افتخار را برای
صاحبان و بازماندگان جنگ ها به بار می آورند.
وزارت ارشاد، انجمن سینمای دفاع مقدس، کانون هنرمندان، خانه سینمای ایران،
گروه های تلویزونی سپاه و ارتش، گروه تلویزیونی روایت فتح، بنیاد حفظ آثار دفاع
مقدس و سایر دستن اندرکاران حوزه سینمای دفاع مقدس یک بار هم که شده کنار هم
بنشینند و تکلیف خودشان را با جنگ و ارزش های آن مشخص کنند و اگر نمی توانند فیلمی
شایسته شهدای گرانقدرمان بسازند، حداقل جلوی تولید فیلم های بدور از واقعیت که وهن
شهدا و دفاع مقدس است را بگیرند.
یکی از پایه های فوتبال حرفه ای داشتن فکر و اخلاق حرفه ای است. یعنی احساس
مسئولیت در قبال باشگاه و تیم، هم تیمی ها، کادر فنی، مسئولین باشگاه و هواداران
باشگاه و مضایقه نکردن از حداکثر تلاش جهت کسب پیروزی در زمین، ضمن احترام به تیم
مقابل و هواداران آن. بازیکنان بزرگی در سراسر دنیا می شناسیم که با اتخاذ
رفتارهای نامناسب ورزشی خود و تیمشان را همواره در حاشیه قرار می دادند. بزرگترین
نامی که می شناسیم دیگوی بزرگ است ـ اسطوره فوتبال تمامی دوران ها. پل گاسکوئین،
پائولو دی کانیو، هریستو استویچکف و ... هم از همین سلک بودند. هر چند که اینان در
زمین فوتبال نهایت تلاششان برای پیروزی بر حریف انجام می دادند. در مقابل ستارگانی
همچون الساندرو دل پیرو، روبرتو باجو، رائول گونزالس، پائولو مالدینی، آلن شیرر و
امثالهم در کنار تلاش برای کسب پیروزی در زمین، در قبال باشگاهشان متعهدند، به
هواداران احترام می گذارند و هریک تا مقام اسطوره های باشگاه شان پیش رفته اند.
در فوتبال ما کریم باقری از معدود بازیکنان حرفه ای است. علیرغم سن و سالش می
دود، می جنگد، از تلاش خسته نمی شود و نهایت کوشش را در زمین ارائه می دهد. بیرون
زمین هم حاشیه ندارد و نهایت تعامل با هواداران را نیز دارد. هر چقدر هم که از
دایی خوشمان نیاید نمی توان منکر وجود چنین اخلاقی در وی نیز شد. جواد زرینچه،
مازیار زارع، محرم نویدکیا، فرهاد مجیدی، پژمان نوری، احمدرضا عابدزاده نیز کم و
بیش از همین دسته اند. و البته هر روز از تعداد این افراد در حال کاسته شدن است.
خداداد عزیزی یک بی تربیت محض است که هیچ چیزی برایش مهم نیست. ( این حرف حاصل
تجربه دیدار رودررو با خداداد است) هاشمی نسب از او بدتر. نیکبخت در زمین قدم می
زند و حال و هوای هواداران بر روی سکوها اصلا برایش مهم نیست. مجتبی جباری همیشه
ناز دارد. محسن بنگر آنقدر بی فکر است که از دقیقه 18 بازی، تیمش را در زمین الاتفاق
10 نفره می کند و مقدمات باخت تیمش را فراهم می آورد. آرش برهانی به جای پنالتی
زدن به رقص پشت توپ اکتفا می کند و با هدر دادن پنالتی، به راحتی هر چه تمامتر
تیمش را از کسب 3 امتیاز محروم می کند، قلعه نوعی را تا آستانه سکته پیش می برد و
برای تماشاگران اعصابی باقی نمی گذارد. محسن یوسفی ابتدای بازی و در نیمه زمین
حریف، بازیکن پاختاکور را دراز می کند و داور راه خروج را به او نشان می دهد. صبا
خیلی راحت می بازد. خوب که نگاه می کنیم همتراز با عوامل فنی، نبود اخلاق حرفه ای
و عدم احساس مسئولیت نزد بازیکنان، بزرگترین عامل عدم نتیجه گیری تیم های
فوتبالمان در دوره های مختلف بخصوص دو ماهه اخیر است.
اینجاست که وجود بازیکنانی چون سیروس قایقران که به لحاظ فنی در زمین و رعایت
اخلاق حرفه ای در خارج از زمین نمونه اند، غنیمت بشمار می روند. سیروس هیچ وقت به
حریف توهین نکرد، دل هواداری را نشکست، با کادر فنی و مسئولین باشگاهش درگیر نشد، مردم
داری کرد و هرجا که « نه» شنید، بی سر و صدا خداحافظی کرد. و او لیاقت اینکه
اسطوره ای تمام ناشدنی برای همه ماها بحساب آید را داشت و اینک سیروس نه فقط سمبل
انزلی و ملوان بلکه محبوب قلب هزاران ایرانی ست و بر قلب هایمان حکومت می کند.