مقوله فرهنگ و رفتار اجتماعی شهروندان یک جامعه از جمله مهمترین چالش های هر جامعه ای به حساب می اید که حتی بخش وسیعی از هزینه ها و برنامه ریزی های حاکمیت آن جامعه را به خود اختصاص می دهد. در بحث فرهنگ و رفتار اجتماعی با دو جز اساسی روبرو هستیم. نخست « ارزش» های آن جامعه و دوم « هنجار» های اجتماعی ای که در آن جامعه عمومیت دارد و در اغلب اوقات مبنای شکل گیری قانون به حساب می آید. باید متذکر شد که نوشتار حاضر در پی جامعه شناسی و آسیب شناسی امور فرهنگی نیست، و تنها در قالب بحثی عمومی به آن می پردازد.
در عمومی ترین نگاه ارزش را باید مطلوب هایی فردی دانست که فرد، به طور کاملا شخصی به آن راغب است و نوعی الزام را در خود برای رعایت آن به وجود آورده است. در دیدگاه درون دینی، ارزش ها همان قوانین ارشادی به حساب می آیند که فرد به طور شخصی به آن گرایش نشان می هد و احکام الهی او را سفارش به رعایت آنها می نماید. در تعریف هنجار، می توان آن را ارزشی دانست که وارد حوزه عمومی شده است و اکثریت قریب به اتفاق شهروندان به طور ناخودآگاه بر روی آن توافق کرده و یک باور عمومی ( عرف) را پدید آورده اند. اما ممکن است در حالت پیشرفته تر، جامعه آن را به عنوان یک قرارداد اجتماعی بپذیرد و آن ارزش به شکل قانون، برای تمامی شهروندان آن جامعه لازم الاجرا قلمداد گردد.
آنچه که در این میان حائز اهمیت است روند تبدیل ارزش به هنجار و به عبارتی « ارزش گرایی» جامعه، و یا محدود شدن ارزش در همان قالب فردی و یا حداکثر به عده ای معدود، تا آنجا که نتوان از آن به یک طبقه خاص اطلاق کرد، که از به « ارزش گریزی» تعبیر می شود. جامعه ایرانی به عنوان جامعه ای در حال گذار که جدال بین قدیم و جدید، سنت و مدرن، مذهب و سکولاریسم و ... گفتمان مشخص و پر رنگ آن است و به خصوص پس از پایان جنگ تحمیلی نمایان تر شده است نوعی « ارزش گریزی» و به نحوی « عرف ستیزی» را به خصوص در میان جوانان ایرانی از خود بروز می دهد. موضوعی که نگرانی های حاکمیت، فعالان عرصه فرهنگ و همه کسانی که علاقه ای به انقلاب دارند را برانگیخته است.
باید توجه داشت که مهمترین خصلت همه جوامعی که درگیر یک جنگ بزرگ بوده اند، همین است و اساسا جوامع پس از جنگ نوعی ارزش گریزی را از خود بروز می دهند؛ چرا که جامعه درگیر جنگ، تمامی ارزش های خود اعم از ملی و مذهبی را با تکیه بر باور های فولکلوریک و افسانه ها، حس میهن پرستی و ترویج دینداری ( برحسب ساختار اجتماعی همان جامعه) صرف اداره و پیشبرد جنگ می کند. جامعه پس از جنگ، تکرار این مقولات در زمان آرامش پس از جنگ و صلح را به نوعی تکرار مکررات پنداشته به نوعی بی تفاوتی نسبت به گذشته و ارزش های آن را از خود به نمایش می گذارد؛ چرا که اساسا جامعه پس از جنگ به دنبال ادبیات و روابط جدیدی برای بازسازی خویش و ویرانه های به جامانده از جنگ است و نیز رکودی که جنگ به همراه آورده و رکود فعالیت های فرهنگی از اهم آنهاست؛ چه آنکه ادبیات مقاومت و پایداری متفاوت از ادبیات دوران سازندگی است.
با مطالعه شرایط جوامع پس از دو جنگ اول و دوم جهانی در اروپا به همین رویه برخورد می کنیم. به عنوان مثال مکتب فرانکفورت در دهه 1930 در میان دعوا ها و کشمکش های سوسیالیسم ـ لیبرالیسم و کمونیسم ـ کاپیتالیسم از سویی و رشد و گسترش نازیسم و فاشیسم از سوی دیگر متولد می شود، اما رشد و پویایی خود را دقیقا پس از پایان جنگ دوم جهانی و از دل خرابه های جنگ و نیز تغییر ادبیات همان عصر بدست می آورد؛ و البته تولد خود را نیز مدیون پیش زمینه ای است که جنگ اول جهانی به وجود می آورد. در واقع آلمان ویران شده از دو جنگ به خاستگاه بزرگترین مکتب فلسفی ـ انتقادی قرن بیستم تبدیل می شود. پس از این منظر جامعه ایرانی در حال طی مسیر طبیعی گذار خود می باشد؛ هر که نباید از تاثیر مولفه های سیاسی و اقتصادی موجود در جامعه ایرانی غافل شد و نقش آنها را نادیده گرفت.
در ست است که تغییر شکل مانتو ها، عقب رفتن روسری ها و تغییر شکل آرایش های صورت و مو را باید به عنوان پدیده ای متاسف کننده دانست که زنگ های خطر را برای ما به صدا در می آورند، اما نگرانی حقیقی ما باید از برخواسته از نکته باشد مبادا روزی فرا برسد که جامعه ایرانی در حال بازنگری در عادات و باور های خود، همه ارزش ها و انچه را که از پیشنیان به وی به ارث رسیده است را به فراموشی بسپارد. پرهیز از حرکت ها افراطی و برخوردهای سلبی، بسط حرکت های فرهنگی در حوزه عمومی همراه با آموزش، تذکر و یادآوری کردن ارزش ها، بدون کلیشه ای کردن آنها، بهترین راه جلوگیری از فراموشی این ارزش ها از حافظه اجتماعی و تاریخی جامعه است.
اساسا هر کالایی در بازار متناسب با نوع تقاضای آن باید عرضه شود. ارزش کالا رابطه مستقیمی با میزان در دسترس و یا کمیاب بودن آن دارد. کالا ها برنامه های فرهنگی نیز مستثنی از این قضیه نیستند. و از سوی دیگر باید توجه داشت که کار فرهنگی، کاری زمان بر است و در طول زمان جواب می دهد و نباید از شکست های مقطعی دلسرد و از کامیابی های زودرس شادمان شد، بلکه باید به مرور زمان و با ایجاد عطش نسبت به آن ارزش ها، زمینه احیای مجدد آن را فراهم آورد. یقینا جامعه به مجرد احساس نیاز به آن ارزش ها، مجددا در پی بازیافت آن برخواهد آمد.، به شرطی که در حافظه تاریخی به یاد داشته باشد که ارزشی هم وجود دارد. از طرفی باید دانست که مقوله فرهنگ و امور فرهنگی، کاملا نسبی هستند و نه تنها از جامعه ای به جامعه دیگر، بلکه در همان جامعه از دوره ای به دوره دیگر نیز به شدت متغیر بوده و وابستگی شدید به شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جامعه در آن مقطع زمانی دارد. از این رو هرگز نباید انتظار داشت که همه آنچه که در گذشته به عنوان ارزش و یا عرف وجود داشته با همان کیفیت و مختصات در بیست سال بعد جامعه احیا گردیده و احیا گردد، چرا که تفاوت نسل ها، تفاوت دیدگاه ها را به وجود می آورد. به عنوان مثال جوانان امروز به دلیل عدم حضور در دوره پیروزی انقلاب و سال های دفاع مقدس، حتی اگر هم بخواهند عاجز از احیای همه ارزش های همان دوره هستند و تنها به قدر وسع و نیاز خود توانایی بازسازی بخشی از آن ارزش ها را دارند و البته این موضوع هرگز از بار مسئولیت مسئولین فرهنگی کشور نخواهد کاست که با چنین توجیهی دست روی دست گذاشته و همه امور را به قضا و قدر سپرده و از خویش سلب مسئولیت نمایند، همان طور که همچنان این سوال از مسئولین فرهنگی کشور پابرجاست که چرا در خلال گذر همه این سال ها، هرگز ارزش ها ما به فرهنگ جامعه و به یک عرف و سنت اجتماعی تبدیل نشده است؟
برگزاری انتخابات ریاست جمهوری بی شک مهمترین رویداد سیاسی ـ اجتماعی سال 1384 به حساب می آید. حساسیت برگزاری انتخابات و بالطبع نتایج حاصل از آن چند منظر قابل بررسی است: نخست اینکه تکلیف اوضاع سیاسی و احزاب و گروه ها را برای حداقل یک بازه زمانی نسبات طولانی مشخص می کرد. جناح راست در پی تکمیل کردن حلقه پیروزی های متوالی خود بود. جناح راست با فتح مجلس و نیز خانه احزاب در سال 83 در پی تحصیل یک اپیزود سیاسی بود تا بتواند حاکمیتی یکپارچه ایجاد نماید. چه آنکه با همراهی و همفکر بودن شورای نگهبان، قوه قضائیه و شوراهای اسلامی با جریان فعلی، عملا تمامی مراکز قدرت و تصمیم گیری در اختیار جناح راست قرار می گرفت و موقعیتی ممتاز از ابتدای پیروزی انقلاب تا کنون به آن اعطا می کرد. از سویی جناح چپ که منفعل و درهم شکسته از دو انتخابات قبلی بود، به انتخابات ریاست جمهوری به عنوان یک سکوی پرش و فرصتی برای ریکاوری بازگشت به وضعیت عادی و بارقه امیدی برای بازسازی جناح خودی می نگریست؛ و از سویی امید داشت که بتواند با کسب پیروزی در این انتخابات، اعتماد عمومی سابق را کسب نماید و به عبارتی آب از دست رفته را به جوی باز گرداند.
از منظر دوم عدم اجماع و اشتقاق احزاب و دستجات سیاسی در خصوص معرفی کاندیدای واحد موضوعی قابل تامل و تحقیق است. وضعیتی که در جناح راست بطور واضح قابل رویت بود و تا حد یک کشمکش و دعوای سیاسی درون جناحی پیش رفت. هرچند که جناح چپ نیز از وضعیت نسبتا مشابهی برخوردار بود، بطوریکه عدم همراهی احزاب اصلی این جناح شامل حزب مشارکت، مجاهدین انقلاب اسلامی، همبستگی، کارگزاران سازندگی و روحانیت مبارز با یکدیگر جناح چپ را حداقل به سه بخش عمده فکری و نهایتا چهار کاندیدا رهنمون ساخت. مصطفی معین نماینده چپ نو، که بخشی وسیعی از چپ رادیکال را نیز شامل می شد و حمایت احزابی چون مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی را به همراه داشت، مهدی کروبی نماینده چپ سنتی که از سوی جامعه روحانیت مبارز و تا حدودی حزب همبستگی حمایت می شد و علی اکبر هاشمی رفسنجانی به پشتوانه کارگزاران سازندگی و به نمایندگی از چپ میانه وارد عرصه کارزا شدند تا همراه محسن مهرعلیزاده که به واسطه حمایت برخی اصلاح طلبان ذرون حاکمیت خود را کاندیدا کرده بود، در یک جناح میدان قرار گیرند. جناحی که پیش تر ابراهیم اصغرزاده، مصطفی کواکبیان و اکبر اعلمی جزء ریزشی های آن به حساب می آمدند. در سوی دیگر اما وضعیت پیچیده تر و حادتر بود. شورای هماهنگی نیروهای انقلاب که به ابتکار و ریش سفیدی علی اکبر ناطق نوری و میدان داری غلامعلی حداد عادل به منظور ایجاد اتفاق در جناح راست شکل گرفته بود، با اعلام کناره گیری ناطق نوری به علت اختلاف نظر با برخی رهبران فکری آبادگران از طرفی و نیز اعلام استقلال از طرف برخی کاندیداهای وابسته به این جناح از سویی دیگر، عملا شورای هماهنگی را به بن بست کشاند. اما حداد عادل به همراهی محمد رضا باهنر توانست با حفظ علی لاریجانی، محمد باقر قالیباف و محمود احمدی نژاد در این شورا، مجددا آن را احیا نماید. البته با تغییراتی که در پشت پرده شورای هماهنگی به وجود آمده بود. نئو محافظه کاران به رهبری ائتلاف آبادگران که برنده اصلی انتخابات مجلس به شمار می رفت و بیشترین کرسی های مجلس را در اختیار داشت و به مراتب رادیکال تر از اسلاف خویش بود، نشان داد که نه تنها تحت لوای ریش سفیدان جناح راست قرار نخواهد گرفت، بلکه حق رهبری این جناح را نیز برای خود محفوظ می داند. به این ترتیب ائتلاف آبادگران ـ که پس از انتخابات به حزب تبدیل شد ـ موفق شد که طی پیمانی استراتژیک، حزب موتلفه اسلامی، جامعه روحانیون مبارز، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی را به عنوان شاخص ترین احزاب جناح راست با خویش همراه سازد تا با همراهی و مراقبه با یکدیگر هرچه زودتر دودی سفید، به تعبیر حداد عادل به نشانه همگرایی خویش به نمایش بگذارند. دود سفیدی که تا دقیقه 90 رویت نشد. اما شورای هماهنگی سرانجام با تکیه به طیف آبادگران و نیز طیف شورای شهر که به عنوان بازوهای حرکتی شورا به حساب می آمدند و نیز طیف وابسته به انصار حزب الله تهران که نقش بازوی عملیاتی آن را به عهده داشت، گامی محکم و اساسی برداشت. گامی که نخستین قربانی آن، محمد باقر قالیباف، فرمانده پیشین نیروی انتظامی، بود. قالیباف که تا آن زمان به واسطه خاطره خوشی که از حضور خود در نیروی انتظامی برجای نهاده بود و با تکیه به چهره ای فتوژنیک، توانسته بود جزء بخت داران اصلی انتخابات مطرح شود، از سوی شورا کنار گذاشته شد و این شانس به محمود احمدی نژاد که با شعار عدالت محوری و مبارزه با فقر، فساد و تبعیض، خود را رجایی دوم معرفی می کرد، داده شد . انتخابی که به گواه نزدیکان به ستاد قالیباف سبب شد تا وی در شب اعلام نتیجه از سوی شورا، در ستاد خویش بگرید. البته انصراف احمد توکلی که بسیار با شور و حرارت وارد گود شده بود و تا آخرین لحظات اصراری وافر برای ادامه کار داشت و محسن رضایی و علی اکبر ولایتی که با اعلام استقلال خود شورای هماهنگی را وارد بحران کرده و به بن بست کشانیده بودند، از ادامه حضور در انتخابات را نیز باید در جهت تقویت جبهه خودی و به منظور جلوگیری از پراکندگی آرا ارزیابی کرد و در عین حال از نکات شگفتی آفرین انتخابات دانست.
عدم شرکت جنبش ها و تشکل های دانشجویی در انتخابات از منظر سوم قابل نقد و بررسی است. انجمن اسلامی دانشگاه تهران به عنوان مهمترین رکن انجمن های اسلامی و به تبع آن انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی امیر کبیر به عنوان دیگر عضو مهم این تشکیلات تا بدان پیش رفتند که اعضای خود را در صورت هرگونه فعالیت در ستاد های انتخاباتی را تهدید به اخراج از تشکیلات خود نمودند. حتی دانشگاه صنعتی شریف نیز که معمولا کمتر این گونه نافرمانی های مدنی را مد نظر داشت به صراحت بحث عدم شرکت در انتخابات را پیش کشید. از سوی دیگر هر دو طیف دفتر تحکیم وحدت ( طیف علامه و طیف شیراز) و دانشجویان ادوار تحکیم وحدت نیز، همین رویه را در پیش گرفتند. هر چند که اندکی بعد طیف شیراز وارد عرصه اتخابات شد و دیدار هایی با آقایان قالیباف و هاشمی رفسنجانی ترتیب داد، ولی سایر تشکل ها از موضع قبلی خود کوتاه نیامدند و تنها تشکیلات بسیج دانشجویی به عنوان یکی از سه تشکیلات فراگیر دانشجویی، فعالانه در این عرصه حضور داشت و حتی ستادهایی تخصصی در زمینه انتخابات تشکیل داد. به هر تقدیر نباید از این نکته غافل شد که دانشجویان به عنوان میزان الحراره جامعه و دانشگاه به عنوان مرکز تولید فکر و نظر، نقش عمده ای را در شکل گیری هنجارهای اجتماعی ایفا می کنند و فاصله گرفتن دانشجویان و مجامع دانشگاهی به عنوان فراگیرترین بخش بدنه جامعه روشنفکری از مردم و نیز از حاکمیت می تواند پیامدهای ناگوار سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را در پی داشته باشد.
از منظر دیگر تمایل مردم ایران به حرکت های توده ای و فاصله گرفتن از قالب های جامعه مدنی در انتخابات اخیر بسیار شگفت انگیز است. خاصیت جوامع توده ای، بی شکل و سیال بودن مناسبات و رفتارهای اجتماعی آن است. در واقع روابط جامعه توده ای، حالت فی البداهه و خلق الساعه دارد و نوعی رفتار انقلابی را دنبال کرده و از الگوهای احساس گرایی پیروی می کند، که البته با خلق و خو، و حافه تاریخی ما مطابقت دارد. هرچند که چنین رفتاری در مواقع بروز خطرهای داخلی و خارجی می تواند عامل وحدت در داخل شود و سبب سازماندهی نیروهای داخلی گردد، اما در دراز مدت رفتاری پرهزینه و متکی به آزمون و خطا خواهد بود. باید به صراحت اعلام کرد که جامعه ایران در انتخابات اخیر به رفتارهای حزبی و تشکیلاتی، رای منفی داد؛ و این واقعیتی است که، تمامی احزاب منتسب به جناح چپ و راست از سازماندهی حزبی مردم، عاجز ماندند و عملا کارکردهای خود به عنوان نهادهایی مدنی را از دست دادند. شاید برخی معتقد باشند که اما آبادگران موفق عمل کرده اند، اما باید متذکر شد که مجموعه آبادگران در واقع ائتلافی از نیروهایی بود که در منافع حداقلی خود اشتراک داشتند و از این رو اساسا حرکت های جبهه ای متفاوت از فعالیت های حزبی است؛ چرا که حزب متشکل از افرادی است که در همه امور با یکدیگر اتفاق نظر داشتته و منافع و اهداف مشترک و واحدی را دنبال می کنند، اما حرکت ائتلافی و جبهه ای، اتفاق در اصول کلی و اتحادی استراتژیک است. دست به عصا بودن ائتلاف آبادگران در معرفی کاندیدای نهایی خود، موید همین نکته است. در واقع محمود احمدی نژاد پیش از آنکه متکی به رفتارهای حزبی باشد، با توجه به توانایی های فردی، مناصبات شخصی و رفتار و گفتار خاص خود، بخش عمده ای از آرای خویش را کسب نمود.
اما آخرین نکته ای که نباید از آن غفلت نمود، حضور علی اکبر هاشمی رفسنجانی در عرصه اتخابات بود. شاید بتوان به خاطر برخی رفتار ها، وی را در جناح چپ قرار داد اما در پاره ای مواقع نیز گرایش های قوی ای در وی به جناح راست دیده می شود، بنابراین نمی توان او را به راحتی در تقسیم بندی های جناحی قرار داد و از این رو این عامل به یکی از بزرگترین مشکلات برای سایر گروه های تبدیل شده بود، در حالی پیش بینی رفتار های هاشمی، تاثیر شگرفی بر نتیجه انتخابات می داشت.
از آنجا که هاشمی رفسنجانی علیرغم از دست دادن بخشی از مقبولیت خود در نزد افکار عمومی، هنوز هم به عنوان مرد پرنفوذ عرصه سیاست ایران به شما می رفت، همگان رتبه نخست را مختص وی می دانستند؛ اما همه فعالان سیاسی نیز معتقد بودند که اگر انتخابات به دور دوم کشیده شود، به دلیل انتقادهایی که به نحوه مدیریت هاشمی در دوران ریاست جمهوری اش وارد است، نفر دومی که همراه وی پای به دور دوم انتخابات بگذارد، به احتمال قریب به یقین رئیس جمهور آینده ایران خواهد بود؛ ا این رو کسب رتبه دوم به مراتب پر اهمیت تر از اول شدن بود. نکته ای که از دید آبادگران به عنوان رهبران جدید و جوان جناح راست مغفول نماند و از این رو با اتخاذ استراتژی ای هوشیارانه و گام به گام، محمود احمدی نژاد را که تا آن زمان بخشی از نگاه ها را به خویش معطوف ساخته بود، به عنوان کاندیدای نهایی خویش برگزید و او را که نیازمند تنها یک هل بود، با استفاده از تمامی ظرفیت های سیاسی و اقتصادی خویش به پیش برد و آگاهانه در دور دوم به آنچه که می خواست دست یافت. نکته ای که تا آخرین لحظات از دید جناح چپ ندیده گرفته شد و به جای اجماع بر روی هاشمی که در آن زمان تمایل بیشتری به چپ نشان می داد و در واقع به جای یکسره کردن کار در مرحله اول، مصطفی معین را به عنوان کاندیدای اصلی خویش برگزید تا بیش از پیش چوب انتخاب استراتژی غلط خود را بخورد.