خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جانسوز.
هر طرف می سوزد این آتش،
پرده ها و فرش ها را، تارشان با پود.
من به هر سو می دوم گریان،
در لهیب آتش پردود؛
وز میان خنده هایم، تلخ،
و خروش گریه ام، ناشاد،
از درون خسته سوزان،
می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!
خانه ام آتش گرفته ست، آتشی بیرحم.
همچنان می سوزد این آتش،
نقش هایی را که من بستم به خون دل،
بر سر و چشم در و دیوار،
در شب رسوای بی ساحل.
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری،
در دهان گود گلدان ها،
روز های سخت بیماری.
از فراز بام هاشان، شاد،
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب،
بر من آتش به جان ناظر.
در پناه این مشبک شب.
من به هر سو می دوم، گریان ازین بیداد.
می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!
وای بر من، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛
و آنچه دارد منظر و ایوان.
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش،
وز لهیب آن روم از هوش؛
زآن دگر سو شعله برخیزد، به گردش دود.
تا سحرگاهان که می داند، که بود من شود نابود.
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر؛
وای، آیا هیچ سر یر می کنند از خواب،
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.
می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!
آیا لویاتان را به قلاب توانی کشید؟ یا زبانش را با ریسمان توانی فشرد؟ آیا در بینی او مهار توانی کشید؟ یا چانه اش را با قلاب توانی سفت؟ آیا او نزد تو تضرع زیاد خواهد نمود؟ یا سخنان ملایم به تو خواهد گفت؟ آیا با تو عهد خواهد بست یا او را برای بندگی دائمی خواهی گرفت؟ ... اگر دست خود را بر او بگذاری، جنگ را به یاد خواهی داشت و دیگر نخواهی کرد. اینک امید به او باطل است.
کتاب مقدس، عهد عتیق، کتاب ایوب، ص 643
عصر حاضر را می توان عصر یخزدگی افکار در دانشگاه دانست. با عقبگردی به سال های 32 – 1320 که جوی ملتهب و سیاست زده دارد و دلزدگی مردم از کشمکش های سیاسی را نیز در پی داشته و بی تفاوتی طبقه روشنفکر به تبع آن دور از انتظار نبود، دانشگاه و دانشجویان با رقم زدن 16 آذر در اعتراض به ورود نیکسون به ایران، عیار و معدل شعور سیاسی خود را به رخ می کشند و دوباره نظر جامعه را به سوی اوضاع کشور معطوف می کنند و از همان مقطع است که دانشجویان عنوان مهمترین « گروه مرجع » را به نام خود ثبت می کنند و از آن پس تبدیل به « میزان الحراره جامعه » معرفی می شوند. این روند در سال های 42 و 57 با افزایش انگیزه فعالیت سیاسی در دانشجویان، تشدید می شود ( تاسیس انجمن های اسلامی محصول همین دوره است. ) تا آنجا که دانشجویان را تبدیل به ارکان پیروزی انقلاب اسلامی در ایران می کند.
جنبش دانشجویی با تسخیر سفارت آمریکا در تهران به سال 1358 نقطه عطف حرکت خود را در تاریخ معاصر به تصویر می کشد. اما پس از تصویب انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها در همان سال و نیز شروع جنگ تحمیلی و همچنین وقایع خرداد 1360، موجبات بسته شدن فضای سیاسی جامعه را فراهم آورد ـ که البته نمی توان ایراد چندانی به آن وارد نمود ـ سبب ایجاد وقفه ای در حرکت رو به جلوی فکری دانشگاه شد. نیمه اول دهه 70 دوره بازنگری جریان دانشجویی در خواستگاه های فکری و نحوه عمل سیاسی آن محسوب می شود که در خرداد 76 به بالاترین حد خود می رسد. اما بی شک نقطه اوج بر هم کنش های سیاسی درون دانشگاه را باید در وقایع تیر ماه 1378 جستجو کرد. جایی که دانشجویان قربانی دعوا ها و سهم خواهی های جریانات سیاسی وقت شدند. پیش بینی می شد که پس از تیر 78 جنبش های دانشجویی از احساس گرایی به نوعی عقلانیت سیاسی تغییر مسیر دهند، اما وضعیت کنونی نشان دهنده حیات جنبش دانشجویی در عصر بی مسئولیتی و روزگذرانی است و کاملا بی برنامه و مرعوب از استراتژی اشتباه خود در گذشته، در حال از دست دادن فرصت هستند. گویا دانشجویان به کلی فراموش کرده اند که در مقابل مردم و جامعه خویش مسئولند؛ و حتی به عنوان برجسته ترین قشر روشنفکر جامعه، حکومت را نیز از ارائه نقد و راهکار محروم کرده اند و فرصت بازنگری نسبت به رفتار خویش را از حاکمیت سلب کرده اند که نتیجه مستقیم آن، فراموشی دانشجو و دانشگاه در تصمیم گیری های کلان کشوری است و در طول خود، عامل رخوت و سرخوردگی جامعه خواهد بود، چرا که دانشجویان به عنوان مهمترین گروه مرجع در جامعه مطرح هستند. مسلما احساس مسئولیت، قانون گرایی و بروز عقلانیت در رفتار دانشجویان، نشاط اجتماعی را در پی خواهد داشت.
باید منتظر ماند و دید که چه وقت دانشجویان و جنبش های دانشجویی، رهایی از دست این دیو خود ساخته را همت خواهند کرد و صد البته حمایت ها و تضمین هایی که از سوی حاکمیت به دانشگاه مبذول می شود، سلاحی مطمئن در راه مبارزه با این غول رخوت خواهد بود.
11 آذر ماه مصادف با شهادت مردی است که نماد آزادی خواهی و نواندیشی گیلانیان است. میرزا کوچک خانی که همچنان بر سر مصادره او دعواست و هیچ وقت هم هیچکدام از به اصطلاح صاحبان او هیچ کاری برایش انجام نمی دهند؛ و همچنان میرزا غریب است، هم قبر او، هم فکر و یاد او و هم راه او! بزرگ مردمی که با تاسیس « جمهوری گیلان» به مرکزیت رشت در 1299 هجری شمسی نشان داد که دارای چه اندیشه مترقی و بلندی است! میرزا در خلال جنگ و مبارزه درس اخلاق هم می دهد و چون « قزاق» هموطن اوست حاضر نمی شود که دستش به خون سربازان این آب و خاک حتی اگر قصد جانش را کرده باشند آلوده کند و از این رو هیچگاه به روی قزاق آتش نگشود تا در 11 آذر 1300 قزاق سر از پیکر یخزده اش در کوه های اطراف تالش ببرد، در حالیکه از همه ثروت دنیا فقط یک سکه نقره یک ریالی و مهر شخصی اش در کاوش از جیب هایش کشف شد:
چقدر جنگلان خوسی ملت واسین
خسته نباسی می جان جانانای تره گمه میرزا کوچی خانا
خدا دانه که من نتانم خوفتن
ز دست دشمن می دیل آویزانانی تره گمه میرزا کوچی خانا
اما رشت جاقالان ایسیم تی فرمان
از دیل و از جان می جان جانانای تره گمه میرزا کوچی خانا