این نوشتار به همه دوستانی که در دوره عزلت و خانه نشینی ام مرا یاد کرده اند
تقدیم می شود و به
همه احساسات ترک خورده ای که امیدشان لگد مال شده و به قلب های
خوشنودی که پیروزی انتخابات را فتح الفتوح پنداشته اند. به انقلابی تقدیم می شود
که 2 برابر عمر خود صاحب و آقا بالاسر پیدا کرده است... و به دوستان عزیزم از جمله
آقای سجودی و خانم کامران!
عرصه سیاست این کشور همواره صحنه رویدادهای پیش بینی نشده ایست که آدمی را انگشت به دهان نگه می دارد. جالب ترین بخشش اینست که از تحلیل شرایط نتیجه ای بیرون می آید که با واقعیت حاصل شده تقارنی ندارد. تحلیل ها به سویی می روند و وقایع به سویی دیگر. هیچ نتیجه ای از هیچ الگویی تبعیت نمی کند. هیچ مدلی تضمین کننده هیچ رفتاری نیست. سال 76 همه تحلیلشان ریاست جمهوری ناطق نوری است؛ خاتمی رئیس جمهور شد! سال 84 اکبر هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور همه آمارها و تحلیل ها و نظرسنجی ها بود اما ناگهان محمود احمدی نژاد رئیس جمهور شد. افشین قطبی در حافظیه شیراز بخاطر انتصابش به سمت سرمربیگری تیم ملی دور افتخار زد ولی علی دایی سرمربی شد.
در کشور ما ساختمندی و بعبارت صحیح تر جامعه ساخت یافته یا همان جامعه مدنی معروف، شکل نگرفته است و دارای سیالیت بسیار شدیدی است که جامعه ایرانی را توده ای نگهداشته است و تاثیر مستقیم آن را در عرصه سیاست و اقتصاد می بینیم. وقتی جامعه شکل توده ای داشته باشد، سیاست آن هیاتی و رفاقتی و مرامی اداره خواهد شد. چون ضابطه شکل نمی گیرد، رابطه، خلاء ساختاری را پر می کند. این جامعه از نخبگان خود پیروی نمی کند بلکه تابع احساسات است. در این جامعه چهره، فردیت و شخصیت مقدم به برنامه است. جامعه به فرد راحت تر از برنامه اعتماد می کند. نیروهای اجتماعی، راحت برانگیخته و زود سرد می شوند. شوری فاقد شعور است. در چنین جامعه ای مدنیتی وجود ندارد تا براساس آن بتوان نافرمانی مدنی کرد و واکنش هر کنش متضاد اجتماعی، اغتشاش و آنارشی خواهد بود.
این واقعیت جامعه ماست؛ حال می خواهیم قبول کنیم یا نکنیم! وقتی به جامعه نگاه می کنم نمی توانم راست را از دروغ تشخیص دهم. باطل لباس حقیقت پوشیده و حقیقت در بین مردم مهجور مانده است. شایعه و درغ در بین مردم ارجمند شده و راستی خانه نشین شده است.
حالم دارد از هرچی اصولگرایی و اصلاح طلبی بهم می خورد. ابن الوقتهایی که امروز تا روی نافشان ریش دارند و فردا صاف تراش می کنند و ریش پروفسوری می گذارند. همان ریش داران بی ریشه معروف! ارزش مدارانی که دیروز شلوار جین پوش را محارب با خدا و رسولش می دانستند و امروز به دخترکان این کشور برهنگی را پیش کش می کنند؛ اسمش را هم می گذارند آزادی اجتماعی! کجای دنیا آزادی اجتماعی را پیش از آزادی اطلاع رسانی و آزادی سیاسی به مردم میدهند؟! قدرت و انحصار آن در ایل و طائفه و حزب و قبیله شان تنها دغدغه شان شده ست و احساسات و سرنوشت مردم متاع سوداگری هاشان!
اصولگرایان از مهرورزی و عدالت سخن می گویند! اما راست نمی گویند! اینها در خلف وعده، فرزندان خلف همین اصلاح طلبان اند. و در هنگامه حکومت دوستان بی مروتی اند که حاضر به توزیع و تقسیم قدرت نیستند! شاگرد مدرسه ای های بی استعدادی اند، که هنوز دارند روش های نخ نما و تاریخ مصرف گذشته به اصطلاح اصلاح طلبان امروزی در سال های دهه 60 را تکرار می کنند. تنها تفاوت اصلاح طلبان و اصولگرایان در این است که اصلاح طلبان به خوبی ضرورتهای زمان را دریافته اند و تلاش می کنند به تطهیر چهره شان بپردازند.
خنده دار نیست که عبدالله نوری ای که در سال 68 دستور می دهد ظرف 24 ساعت تمامی عکس های منتظری را از سپاه جمع آوری کنند امروز دوشادوش منتظری از آزادی دم می زند؟ همان منتظری ای که اسمش تا سال 76، « شیخ ساده لوح» و « گربه نره» بود! منتظری ای که اوایل انقلاب می گفت خانم ها بادنجان پوست نکنند، چون بادنجان شکل آلت تذکیر مردان است و باعث تحریکشان می شود؛ اینقدر دچار ارتقای فکر و اندیشه شده است که آزادیخواهان را رهبری کند؟ امروز این آدم شده قبله آمال همین اصلاح طلبانی که خودشان روزی او را خانه نشین کردند! خنده دار نیست؟ آیا نباید به این اصلاح طلبی شک کرد؟
وقتی سال 85 در یکی از جمع های دوستانه از هاشمی رفسنجانی به عنوان پدر معنوی اصلاح طلبان یاد کردم جمله ی جمع بر من تاختند که استغفار کن و ادامه نده! هاشمی و اصلاح طلبی غیرقابل جمع با یکدیگراند. حتی اگر امثال جلایی پور، شمس الواعظین و علوی تبار، مستقیم و غیر مستقیم زیر پر و بال هاشمی رفسنجانی رشد کرده باشند. در همان جمع آقای الف. ب فرمودند هاشمی خائن است و اگر در هر موردی بتوان او را بخشید درباره قتلهای زنجیره ای باید او را مجازات کرد. دیروز عالیجناب های رنگی اکبر گنجی و پدر خوانده محمد قوچانی، ایل و تبار هاشمی را بر باد می دادند و چهره اش را لجن مال می کردند و امروز پشت سرش نماز می خوانند! واقعا نباید به این اصلاحات خندید؟
همه ما در خلال این سال ها در اتوبوس، تاکسی، صف نانوایی و سایر اماکن عمومی شنیده ایم که هاشمی مملکت را دارد می خورد! فرزندان هاشمی کشور را قبضه کرده اند! حتی از هاشمی با نام اکبر [...] یاد می کردند! چه افسانه ها که از باند بازی ها و مافیایی گری های هاشمی و خاندانش نشنیدیم! همین روزنامه های دوم خردادی چقدر نوشتند! پیام دانشجوی طبرزدی را خیلی از فعالین سیاسی هنوز به یاد دارند! یکهو چه شد که تا احمدی نژاد همین حرفها را مطرح کرد، دروغگو و افترا زن و بی ادب شد و اکبر هاشمی و محسن، مهدی، یاسر، فاطمه و فائزه از همه اتهامات پیرامونی شان مبرا گشتند؟ چه شد که همین آقایان اصلاح طلب که هاشمی را به ایجاد خفقان، مقروض کردن کشور، محدودیت شدید آزادی های سیاسی، نابود کردن اقتصاد و هزار و یک عیب دیگر متهم می کردند ناگهان شدند مدافع سینه چاک هاشمی رفسنجانی؟ آیا اصلاح طلبان در خلال این سال ها به ما راست گفته اند؟ من شک دارم!
بعد این اصلاحات بی در و پیکر، شیخ دار هم شده است! شیخی که اگر از او بپرسی حالت چطور است؟ می گوید من از امام (ره) دستخط دارم! اما یکی نیست از او بپرسد که آیا حضرت امام (ره) به او در مورد رشوه گرفتن هم دستخط داده بود؟ برای اشرافی گری و استبداد در بنیاد شهید هم دستخط داشت؟ شیخی که احمدی نژاد را به دروغگویی متهم می کند، خودش چقدر صداقت دارد؟ بنظر شما نباید به این شیخ خندید؟
خنده دار نیست که اصولگرایانی که روزی از مدیران اکبر هاشمی رفسنجانی بودند امروز می خواهند حلقومش را به جرم سوق دادن کشور به ورطه فساد و اشرافی گری بدرند؟ یعنی هاشمی یک روزه به درد تجمل گرایی دچار شد؟ آیا همان ایام مشهود نبود که او اهل قناعت و صرفه جویی نبود؟ آیا همین اصولگرایان نبودند که تا دیروز شعار می دادند مخالف هاشمی، مخالف رهبر است؛ مخالف رهبری دشمن پیغمبر است؟ به این اصولگرایی نباید خندید؟ آیا می شود به آن اعتماد کرد؟ اگر فردا نظر دوستان از همین اصولی که امروز دارند برگشت چه باید کرد؟
آیا وضع نخبگان ما بهتر از اینهاست؟ معتقدم اگر بدتر نباشد مطمئنا بهتر نیست! انسان های همیشه مدعی ای که فقط کلمات زیبا بر زبانشان جاریست اما کی می خواهند به آنها عمل کنند معلوم نیست! من که به یاد ندارم نخبه و روشنفکری از تحمل مخالف گفته باشد اما خودش طاقت 2 جمله انتقادی را داشته باشد. از احترام به حریم خصوصی و حقوق افراد گفته باشد اما با انواع تهمت ها و هتاکی ها طرف مقابل را بمباران نکرده باشد! شما اگر سراغ دارید بگویید!
ما که دستمان به جایی بند نیست! اما آنهایی که دستشان بند است لطف کنند از آقای رئیس جمهور بپرسند که شما با چه منطقی فردای پس از اعلام نتایج انتخابات جشن پیروزی ترتیب دادید در حالیکه طرفداران رقیب شما از وضعیت بوجود آمده به شدت ناراحت بودند؟ آیا نباید به عنوان رئیس جمهور همه شهروندان این کشور، به حقوق و احساسات آنها احترام می گذاشتید؟ چه چیزی را می خواستید ثابت کنید؟ شما که فاتح انتخابات با 24 میلیون رای شده بودید و نظام هم از انتخابات به عنوان « انتخاب 40 میلیونی» یاد کرده بود و برنده و بازنده را به یک چشم دیده بود! تصمیم شما احساسات برانگیخته بخشی از جامعه را لگد مال کرد!
ای کاش می شد از آقای موسوی هم سوال پرسید؟ و اگر پرسیدیم مورد فحاشی طرفداران متعصب اش قرار نگیریم! آقای موسوی شما که به احمدی نژاد می گویید دروغگو، آیا خودتان راستگو هستید؟ من فقط یک سوال از شما دارم و آن اینست که هزینه های انتخاباتی شما از کجا تامین شده است؟ شما که می گفتید « نه پولش را دارم و نه مایل به این کارم؛ هر کسی هم که طرفدار من است یک عدد عکس مرا تهیه کند و پشت شیشیه مغازه اش بچسباند؛ همین کافی است!» پس ناگهان این ارقام نجومی از کجا به ستادهای شما سرازیر شد و همه جامعه و ذهن ها را مورد بمباران تبلیغاتی قرار داد تا جاییکه « چیز چیز »گفتن ها و لکنت زبان شما در شب مناظره با احمدی نژاد، حجب و حیای شما تلقی شد و به جامعه قبولانده شد که شما آدم متین و ماخوذ به حیایی هستید و احمدی نژاد، آدم بی شرم و حیا و بی ادبیست! چقدر جمله بندی های بیانیه شما در شب پس از مناظره شبیه متن سخنرانی های آقای خاتمی در زمان ریاست جمهوری شان بود! همان نطق هایی که هادی خانیکی متن شان را می نوشت! آقای موسوی شما هم صادق نیستید! و البته این سوال فقط مختص به شما نیست! سوال مشترکی است که از سایر کاندیداها هم باید پرسیده شود!
از این پس هر چقدر هم که اصلاح طلبان فریاد بزنند و آزادی و حقوق شهروندی و تحمل مخالف و دموکراسی مطالبه کنند، من باور نخواهم کرد! این دادها اصیل نیست! منفعت طلبی آلوده به سیاسی کاری است! دیگر کارم از شک گذشته، من به اینها هیچ اعتمادی ندارم! اگر تا قیام قیامت هم اصولگرایان فغان بزنند که دنبال عدالت و مهروزی و اسلامیت هستیم، به گوشم فرو نخواهد رفت! چون می دانم که این شعارها، مد روز شان است و فردا به هیبتی دیگر در می آیند و همه این حرف ها را انکار می کنند!
دوستانی که پرسیدید چرا ساکتم، حالا فکر کنم علت اینکه چرا سکوت کرده ام را متوجه شده اید! البته حرف های دیگری هم هست که نه حوصله نوشتنش را دارم و نه اینجا جای مناسبی برای مطرح کردنشان است! در روزگاری که سیگار کشیدن نهایت روشنفکری است و عینک سواد می آورد، ترجیح می دهم ساکت باشم و مطالعه کنم! کتاب بخوانم و بنویسم! اینگونه زندگی کردن، جذاب تر هم هست! یک لیوان چای و صندلی ای که رویش بنشینم و کتاب بخوابم! کتاب هایی دارم که هنوز نخوانده ام و یا « کتاب هایی که می خواهم برای چهارمین یا هفتاد و چهارمین بخوانمشان!» همین برایم کافی ست!